پریروز که حمعه بود وقتی بیدار شدم یه حس خوبی داشتم، نه اینکه دغدغه ها و غم هام رفته بودن نه، اما کنار همه اونا احساس کردم باز چقدر دارم واسه خودم کم وقت میذارم.
شب قبلش تا ساعت 2 توی همون تختی که بین زمین و آسمونه و آهن سردش از وقتی باهاش مهربون شدم کمتر غر میزنه غلط شده بودم و فکر کرده بودم. به اینکه چی میخوام ؟ به اینکه به چقدرش رسیدم؟ به اینکه چقدر از خواسته هام معقول و منطقیه؟ به اینکه...
خلاصه یه عالمه فکر کرده بودم...
جمعه رو کامل گذاشتم واسه مقاله ای که قرار بود تحویل بدم. دکتر گفته بودن تو بنویس، رمان بنویس! من از وسط رمان مطلب میکشم بیرون! اما من رمان نوشتنم هم نمیومد، یعنی احساس میکردم بعضی چیزا رو دیگه بیشتر ضایع است توضیح بدم و بدیهی هستن، یسری چیزا هم اصلا برام قابل درک نبود که بنویسمشون و کلی وقت گذاشتم برای فهمیدنشون(که اخر هم درست نفهمیدم)
خلاصه که رمان 6 صفحه ای من ساعت 2 نیمه شب در نهایت درماندگی باری دکتر ارسال شد.
صبح شنبه با یه عالمه انرژی خوب رفتم دانشگاه، فکر نمیکردم اینقدر همه چیز معلوم باشه اما وقتی سلام و صبح بخیر گفتم مهندس خالصی گفتن انگار دندونت دیگه حسابی خوب شده؟ منم خندیدم گفتم بله خدارو شکر. خانم مهندس دستفروشان هم با لبخند همیشگیشون گفتن دیگه تیشه زده به ریشه اش...
و روز باحال من شروع شد،یه عالمه دلم واسه مادر تنگ شده بود اما باید یاد میگرفتم تحمل کردن دوریش رو...
اول که درگیر این بودم که یه فایل .sh رو چجوری ایجاد کنم و از این حرفا، بعد رفتم با سارا و زهرا ناهار بخوریم که چشمتون روز بد نبینه وقتی برگشتم دیگه به سیستم شبکه دانشگاه وصل نشدم که فهمیدم کلا سیستمشون مشکل پیدا کرده. اولش خواستم غصه بخورم اما گفتم اگه از الان برنامه رو بذارم واسه اجرا تا فردا حداقل نتیجه یکسری داده ها رو میگیرم از هیچی بهتره و همینگونه نُمودم...
بعد از ناهار ما، وقتی خانم مهندس ها رفته بودن واسه ناهار یک نفر اومد و با لبخندی که احساس کردم انتظار داره شناخته بشه پرسید بچه ها نیستن؟گفتم رفتن ناهار باز با همون حالی که هنوز انتظار داشت یکم بشناسمش حداقل رفت پیش ناهار... بعد که از ناهار برگشتن فهمیدم که چه سوتیی دادم و ایشون پسر دکتر بودن و من خیلی ضایع نشناخته بودم و شاید چون درگیر وصل شدن به شبکه بودم یکمم اخمو جوابشونو داده باشم...
خلاصه که روز همچنان در حال حال گیری بنده بود و من همچنان بهش میخندیدم و زرشکی در دل نثارش میکردم...
از اونجا که ناهار رو زود خورده بودیم زود هم گرسنه شدیم و حدود 6 بود با سارا رفتیم پاستا خورون...
بعدشم زهرا گفت که توی مسجد روسری آوردن، منم که خرید خونم کم شده بود و خیلی وقت بود از این روسری گلگلیا میخواستم رفتم و یه ست روسری و ساق دست خریدم...
یکم سفید عروسکی بقول مادر با گلای قرمز ریز اما میخوام این سری که رفتم خونه برم پارچه زرشکی بگیرم یه مانتو بدوزم به اون میاد

خلاصه که با کلی هیجان رفتم خوابگاه، دوش گرفتم و باز به همون تخت سر در هوا و غرغرو پناه آوردم، به ادامه فکر هام پرداختم و اینکه چقدر دلم میخواست مادر باورم کنه...
به این فکر کردم که خیلی فرصت ها رو از دست دادم اما باید تلاش کنم برگردن...
و یکبار دیگه برنامه 5 سال آینده زندگیم رو مرور کردم...
62 صفحه از کنابی که فاطمه بهم داده بود رو خوندم و ...
خودمو تو آینه نگاه کردم، چقدر آشفته بودم،چقدر پوستم داغون شده بود. کلی فک کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که همه چیز به هوای این شهر غریب و شلوغ ربط داره و حتی پوستم هم دلتنگ هوای ناب شیراز است...
باز دلم گرفت، خیلی هم گرفت، گرفت از اینکه چقدر باید دور بود از جایی که بهش تعلق داری، گرفت از اینکه خدا چرا هی منو میخواد اینجوری امتحان کنه...
باز دلم خواست مادر خیالش از من راحت باشه...
اینو دو روز پیش نوشته بودم، الان که باز کردم دیدم ارسال نشده

ما را در سایت اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88