چقدرشبیه اما متفاوت
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
تغییر مکان از یک اتاق متراکم نزدیک آزادی به یک اتاق متراکم دیگه اونم نزدیک آزادی...اونجا یک اتاق با 6 نفر و آزادی عمل نسبی، اینجا یک اتاق با 8 نفر و نا آزادی عمل نسبی... اونجا جایی که بابتش حضور در اونجا ازت یک عامه پول میگیرن و اینجا یک جایی که بابت حضورت میتونی پول بگیری...اونجا ساعت ورود و خروج د...
من به احساسم ایمان دارم
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
جان نوشته من به احساسم ایمان دارم... این روزا بیان احساسات برام بزرگترین دغدغه دنیا شده... احساساتی که تمام من رو شکل میدن، به شخصیتم ارزش میدن، احساساتی که به پاک بودنش و به صادقانه بودنش افتخار میکنم، تنها چیزیه که همه تلاشمو کردم توی این دنیای خشن از دست ندم ... اگه میخواستم بیخیال احساسم بشم و ب...
گلهای شاهپسند
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
جان نوشته گلهای شاهپسند... مثل همیشه مادر نگران بود که دیر نرسم و من به هر بهانه ای شده میخوام بیشتر خونه بمونم... گل شاهپسند منو میبره به بچگیهام، همون روزهایی که وقتی از نونوایی خیابون فلاحی برمیگشتیم خونه مامان توی مسیر گلهای شاهپسند رو جمع میکردیم، وقتی دستمون پر میشد میریختیم تو هوا و یک عالم...
عرفه نامه
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
همیشه مادر نگران کسانی بود که به عنوان دوست صمیمی انتخاب میکردم...بهم میگفت باید با همه همکلاسی هام رفتار دوستانه ای داشته باشم و با همه شان دوست باشم و کنارشان احساس رضایت و شادی کنم تا این حس رو به اون ها هم منتقل کنم، اما در انتخاب یک دوست صمیمی خیلی حساس بود. خیلی برایش مهم بود که اون کسی که بیش...
فقط خسته ام
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
روز آخر این تابستانِ داغِ یخ زده است...دلم میخواد اونقدر بنویسم که موقع نوشتن جون بدم...خیلی خستهام خیلی اما هرچقدر هم خسته بشم دلم نمیخواد از زندگی انصراف بدم، اصلا بلد نیستم کوتاه بیام فقط دلم یک استراحت ناب میخواد. برم توی یه غار مثل اصحاب کهف چند صد سال بخوابم بعد بیدار شم باز زندگی کنم، اصلا چ...
یک نفر باید باشه
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
جان نوشته یک نفر باید باشه... در پی عملیات انتحاری که هارد محترم زد و دادهها عزیزم رو پاک کرد و اونم دو هفت قبل دفاع من هیچی نداشتم واسه استادم بفرستم و ایشون هم هنوز درخواست سیستم رو تایید نکردن و اگه تا زمان آینده مطالب رو جامع نکنم از تاییدیه خبری نیست و باید درخواست تمدید سنوات بدم و یک ماه دیگ...
شهید نشوی میمیری
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
جان نوشته شهید نشوی میمیری... یادمه داشتم میرفتم آشپزخونه شربت بیدمشک نسترن درست کنم. رو زمین دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود روی بالشت گورخریش، مثل همیشه گوشیش دستش بود. نمیدونم چی شد یهو صدام کرد و گفت تو دلت میخواد زن شهید بشی؟ مکث کردم، به اینکه با یک نظامی ازدواج کنم فکر کرده بودم اما شهد شدنش...
آشفته بازار
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
جان نوشته آشفته بازار... امروز صبح که توی آیینه اتاقم خودمو نگاه کردم با یک دختر خسته و شکسته مواجه شدم. اصلا حس خوبی نبود، و اصلاتر که چند روزی هست حتی توی اینه خودمو درست ندیده بودم. ابروهای به هم ریخته ای که معلوم بود چند روزی هست حتی با دست صافشون نکردم چه برس کوتاه و مرتب کردنشون. چشمایی که بی ...
یه روز خیلی زود بزرگ میشم
-
تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 4:50
جان نوشته یه روز خیلی زود بزرگ میشم... دلم برای نوشتن تنگ شدهنوشتن که نه واسه حرف زدندلم تنگ شده که حرف بزنمیک هفته گذشت... 27 سال و یک هفته و من هنوز از 27 سالگی میترسم. تو این یک هفته تنها اتفاقاتی که هر روز افتاده من هر روز دلیل پیدا کردم واسه خندیدن، هر روز بعد شستن صورتم با صابون بهش نرم کننده ...
آشفته بازار...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:21
امروز صبح که توی آیینه اتاقم خودمو نگاه کردم با یک دختر خسته و شکسته مواجه شدم. اصلا حس خوبی نبود، و اصلاتر که چند روزی هست حتی توی اینه خودمو درست ندیده بودم. ابروهای به هم ریخته ای که معلوم بود چند
یه روز خیلی زود بزرگ میشم...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:21
دلم برای نوشتن تنگ شدهنوشتن که نه واسه حرف زدندلم تنگ شده که حرف بزنمیک هفته گذشت... 27 سال و یک هفته و من هنوز از 27 سالگی میترسم. تو این یک هفته تنها اتفاقاتی که هر روز افتاده من هر روز دلیل پیدا کر
کاش به خیر بگذره...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
داشتم مینوشتم بازی ایران پرتغال شروع شد و فکر میکنم نیاز به توضیح نیست که چرا نوشتن رو بیخیال شدم... این روزها یک دغدغه بزرگ دارم که میخوام بخیر بگذره نه اینکه فقط بگذره... توی حجم عظیمی از تنهایی که
هیچ کس جز خودش نمیفهمه...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
از دو روز قبل که قرار دیدنمون قطعی شد اونقدر ذوق داشتم که فک کنم حافظ رو هم خبر کردم، آخه دل آشوبیم معمولا با حافظ خوندن آروم میشه... ساعت 4 بود و باید عجله میکردم،فوبیای دیر رسیدن همیشگی... بچه ها گف
چقدرشبیه اما متفاوت...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
تغییر مکان از یک اتاق متراکم نزدیک آزادی به یک اتاق متراکم دیگه اونم نزدیک آزادی... اونجا یک اتاق با 6 نفر و آزادی عمل نسبی، اینجا یک اتاق با 8 نفر و نا آزادی عمل نسبی... اونجا جایی که بابتش حضور در ا
من به احساسم ایمان دارم...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
این روزا بیان احساسات برام بزرگترین دغدغه دنیا شده... احساساتی که تمام من رو شکل میدن، به شخصیتم ارزش میدن، احساساتی که به پاک بودنش و به صادقانه بودنش افتخار میکنم، تنها چیزیه که همه تلاشمو کردم توی
گلهای شاهپسند...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
مثل همیشه مادر نگران بود که دیر نرسم و من به هر بهانه ای شده میخوام بیشتر خونه بمونم... گل شاهپسند منو میبره به بچگیهام، همون روزهایی که وقتی از نونوایی خیابون فلاحی برمیگشتیم خونه مامان توی مسیر گله
عرفه نامه...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
همیشه مادر نگران کسانی بود که به عنوان دوست صمیمی انتخاب میکردم... بهم میگفت باید با همه همکلاسی هام رفتار دوستانه ای داشته باشم و با همه شان دوست باشم و کنارشان احساس رضایت و شادی کنم تا این حس رو به
فقط خسته ام...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
روز آخر این تابستانِ داغِ یخ زده است... دلم میخواد اونقدر بنویسم که موقع نوشتن جون بدم... خیلی خستهام خیلی اما هرچقدر هم خسته بشم دلم نمیخواد از زندگی انصراف بدم، اصلا بلد نیستم کوتاه بیام فقط دلم یک
یک نفر باید باشه...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
در پی عملیات انتحاری که هارد محترم زد و اطلاعات عزیزم رو پاک کرد و اونم دو هفت قبل دفاع من هیچی نداشتم واسه استادم بفرستم و ایشون هم هنوز درخواست سیستم رو تایید نکردن و اگه تا فردا مطالب رو کامل نکنم
شهید نشوی میمیری...
-
تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 13:27
یادمه داشتم میرفتم آشپزخونه شربت بیدمشک نسترن درست کنم. رو زمین دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود روی بالشت گورخریش، مثل همیشه گوشیش دستش بود. نمیدونم چی شد یهو صدام کرد و گفت تو دلت میخواد زن شهید بشی