همیشه مادر نگران کسانی بود که به عنوان دوست صمیمی انتخاب میکردم...
بهم میگفت باید با همه همکلاسی هام رفتار دوستانه ای داشته باشم و با همه شان دوست باشم و کنارشان احساس رضایت و شادی کنم تا این حس رو به اون ها هم منتقل کنم، اما در انتخاب یک دوست صمیمی خیلی حساس بود. خیلی برایش مهم بود که اون کسی که بیشتر وقتم را باهاش میگذرونم و عملا توی مدرسه مارو به عنوان یک گروه میشناسن کی باشه...
اون روزها درک نمکیردم که فرق این دو خواسته اش چیه؟ واقعا نمیفهمیدم اگه قراره کنار همه شون شاد باشم و احساس رضایت به هم هدیه کنیم پس چرا نمیتونم هر کدام رو که خواستم به عنوان دوست انتخاب کنم.
همیشه این خواست مادر برایم مبهم بود تا اینکه وارد دانشگاه شدم، اونجا حرف مادر نمود دیگری داشت و اینکه دیگر مادر نبود که بیاید به مدرسه سر بزند و از مدیر و معاون و مشاور در مورد دوستانم پرسو جو کند تا نگرانی هایش کاسته شود( البته این بخش کاملا نا محسوس بود تا دو سال پیش که با مادر رفتیم مدرسه خواهریا و متوجه شدم که چقدر نگران بوده و ...). مادر انتخاب دوست رو کاملا به گردن من گذاشته بود و حتی در حد مشورت های نامحسوسش هم کمکی نمیکرد، همان مشورتهایی که همیشه برایم سوال بود از کجا اینقدر دقیق میداند و اینقدر خوب راهنمایی میکند. وقتش بود که خودم دنیا را بشناسم، خودم آدمها را بشناسم و تجربه کنمشان...
اصول انتخاب دوست این است که دنبال اشتراک باشی، این اشتراکات نوع های مختلفی داشت، الویت های من و انتخابهایم این ها بودند:
1. با توجه به اینکه خانواده ام بسیار بر صله رحم و روابط فامیلی تاکید دارد منطقی بود که الویت اولم فائزه باشد. همان که پدرهایمان با هم بزرگ شده بودند و نسبت فامیلی خیلییییی دوری البته داشتیم. روز ثبت نام با همسر و پدرش آمده بود و فقط همانجا دیدمش. روز دوم دانشگاه برای اولین بار دور بودن از خانواده را تجربه میکردم و شب قبلش حتی تشکم رو پهن نکرده بود و روی چوب تخت خوابیده بودم، فائزه رو قبل از کلاس ریاضی وسط حیاط دانشگاه دیدم و با اشتیاقی وصف ناپذیر در آغوش کشیدمش. فائزه دوست خوبی بود، هنوز هم هست، یک دختر ناز دارد(دلارام)، از ان دسته از ادمهاست که اصلا دنیا را سخت نمیگیرد و کلی حس مثبت ازش دریافت میکنم. بعدها بخاطر دوستانی که اطرافش بودند به مرور ارتباطمان کم شد اما قطع نشد.
2. الویت دوم هم اتاقی هایم بودند. خوابگاه ما 4 طبقه بود، هر طبقه 4 تا سوئیت 2 خوابه و توی هر اتاق 4 نفر بودیم.
فریده که هم چنان در لیست آدهای خاص زندگیم هست، لامردی بود و پدر و ماد رو یکی از برادرهایش کویت بودند و با خواهرها و خانواده هایشان شیراز زندگی میکردند، از زندگی به سبک بعضی همشهری هایش که مردهایشان کشور دیگری هستن و تمام زندگیشان خلاصه میشود توی الگوهای و گردنبندهای طلایشان و تنها کاری که بلدند دورهم نشستن و غیبت کردن است خیلی بدش می آمد، فعال و پر شور، کاملا مستقل و خودساخته، همیشه یک عالمه حرف داریم باهم، سر تمام دغدغه هایمان باهم اشتراک داریم، فریده دانشجوی کاردانی بود و بعد از اتمام درسش ارتباطمان خیلی کمتر شد، سرش خیلی شلوغ بود و منم زمان کوتاهی شیراز بودم و برنامه خانواده فشرده بود اما از آنهایی بود که توی شادی و غم کنار هم بودیم.
مهشید که به شدت با هم صمیمی بودیم، از آن دوستی های جناجالی اما کوتاه. مهشید دورگه ایرانی-تاجیک بود،یک دختر با احساس و البته مرموزی ، زیبا و شاد، ویلون میزد و صدای خوبی هم داشت، اصلا شهزاده رویاها رو از مشهید دارم زمزمه همیشه مان بود. ترم اول که تمام شد و من مهمان شدم شیراز مهشید هم ترم بعد انصراف داد و نفهمیدم چطور همون سال عمران شیراز و موسیقی را با هم خواند و کلا نفهمیدم چه شد. از آنجا که همکلاسی فائزه بود و ارتباط نزدیکی داشتند گاهی سراغش را از فائزه میگیرم.
چهارمین نفر اتاق ما پروین بود، اهل نورآباد بود، لهجه شیرین لری داشت ، عاشق موسیقی و مخصوصا محسن یگانه بود، خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود، از خواب که بیدار میشد چشمهایش را باز نکرده بود آهنگ گوشیش پِلِی میشد و با قر دادن از تخت پایین می آمد مگر اینکه با تماس خواهرش بیدار میشد و بدون در نظر گرفتن زمان بجای سلام جیغ میکشید دَدولُم!!!( یعنی خواهرم!!) و همیشه منتظر مرد سفید براسب بود.
دو نفر عمرانی توی اتاق دیگر بودند که حتی اسمهایشان را یادم نیست. یکی شان اصفهانی بود و یکی دیگر شیرازی، بعد از اینکه من مهمان شدم آنها هم هر کدام رفتند از دانشگاه و دیگر ندیدمشان. فقط یک شب در هفته باهم خوابگاه بودیم، روز کلاسهایمان با هم فرق داشت. معمولا هم اون شب رو پیش همکلاسی هایشان بودند، یک شب که نوبت آنها بود و همکلاسی هایشان اومده بودند پیششان در اتاق را بسته اند و کسی هم کار به کارشان نداشت، بعد از صدای خنده شان و حرفهایی که بلند میگفتند متوجه شدیم هر هفته نوبت یک نفر است که سیم کارت بگیرد و شماره هر پسری را که داشتند( از دوست پسرهای قبلی خودشان یا دوستهایشان تا بچه های دانشگاه) را سرکار بگذارند. وقتی متوجه شدم تا مدتها هنگ بودم، برایم قابل درک نبود چطور میشود از این کار لذت برد و خندید؟ تا قبل از اون فکر میکردم پسرها هستند که به دخترها اسیب میزنند، حالا از هرنوعی حتی مزاحمت. هنوز هم نمیتونم لذت کارشان را درک کنم هرچند خیلی بدتر از این را دیدم اما هنوز در دسته غیر قابل هضم مسائل زندگی قرار دارد. همان شد که من و فریده نه تنها هیچ وقت پیگیر ارتباط بیشتر نشویم همان مقدار را هم در حد سلام و احوال پرسی کوتاه کنیم.
مژده اصالتا اهل کوهمره سرخی بود اما سالها بود که شیراز زندگی میکردند،همکلاسی بودیم، خیلی اهل درس بود، اوایل چادر یپوشید اما از ترم 4 به بعد ندیدم چادر سر کند. خیلی اهل مد و کلاس بود. بعدها با پروین خیلی صمیمی شدند و همیشه با هم بودند. پروین هم کنار مژده درس خوان شد و سال اخر با رتبه خیلی خوب ارشد قبول شد، اما مژده نمیدونم چی شد که دو سال کنکور داد و قبول نشد و کلا بیخیال ارشد شد. به تازگی هم ازدواج کرده.
آخرین نفر سوییت ما سارا بود، از آن داف های خفن بود، درواقع تنها داف کلاس ما، همان اوایل با کسری دوست شد، همه جور آزادی داشت، حتی با دوست پسرهایش سفر خارجی رفته بود، دختر بامزه و زیبایی بود، با اینکه سبک زندگیش خیلیییی متفاوت بود و شاید محدودیتی برایش وجود نداشت اما از آن دختر های مزخرف که هدفشان فروختن روح و تنشان و سو استفاده از پسرهاست نبود. سارا هم همان ترم انصراف داد و رفت دانشگاه آزاد شیراز...
3. الویت بعدی دوستانی بود که از دوران مدرسه داشتم. یک بار بهاره آمده بود پیش بچه های عمرانی مان که ازشان جزوه بگیرد، احساس کردم چهره اشنایی دارد، شندیم بهاره صدایش کردند، با هیجان از عمرانی اصفهانی پرسیدم بهاره فیروزفر است؟؟؟ گفت آره. گفتم خواهر بنفشه؟؟؟ گفت آره... بعد از ابتدایی ندیده بودمش، چقدر بزرگ شده بود، چقدر عوض شده بود. رفتم در اتاقشان، بهاره منو نشناخت، حتی اسم و فامیلم رو یادش نبود ولی بنفشه تا منو دید معلوم بود که دارد فکر میکند این چهره آشنا را کجا دیده، بعد از اینکه خودم رو معرفی کردم بغلم کرد و به بهار گفت همونکه رفت چابهار بعد اومد از دریا و اسکله و جایی که زندگی میکنه گفت، همونکه برامون صدف آورد و بهاره که معلوم بود از همون موقع که بنفشه من رو شناخته اونم متوجه شده و به روی خودش نمیاره، همونقدر سرد و با احتیاط باهام برخورد کرد. بعدها توی کارهای شورای صنفی و مراسمات دانشگاه خیلی به هم نزدیک شدیم. هیچ وقت فکر نمیکردم دوستی با بنفشه زندگی امروزم رو درگیر کنه.
4. الویت بعدی هم کلاسی ها بودند مخصوصا آنهایی که دوستان مشترک داشتیم. من و لیدا یک دوست مشترک داشتیم که سال بعد برادرش علی در دانشگاه ما عمران قبول شد و خودش پزشکی. از آن دوستی هایی بود که آخر خوبی نداشت، لیدا دختر فرصت طلبی بود و با یکسری محدودیت های و آزادی هایی که به شدت با هم تناقض داشت. هیچ وقت از یادآوری دوستی باهاش احساس خوبی ندارم پس کافیه...
از آن روزها فقط فریده را در گنجینه نگه داشتم، بنفشه هم به واسطه اتفاقات اخیر مقدای راهش رو توی زندگیم باز کرده.
توی اون چهارسال خیلی چیزها یاد گرفتم، کاملا درک کردم منظور مادر چی بود. یاد گرفتم دقیقا اونجوری باشم.
از دوران ارشد سارا را دارم...
خوابگاه قم الهه رو...
و از خوابگاه تهران تارا، مریم، مهسا، فاطمه، فاطمه و فاطمه رو...
کسی که کنارش با خیال راحت بلند فکر میکنم، کسیکه ...
این همه را نوشتم که برسم به اینکه حال ناب امروزم رو مدیون هم نشینی با همین دوست نابم که کنار هم بلند فکر میکنیم، که ...
اصلا هم نشین خوب داشتن را این سالها خوب فهمیدم...
حالا نگرانی های مادر را خیلی خوب درک میکنم، حال من هم پا به پای مادر نگران خواهرها هستم.
حالا دیگر مثل قبل آدمها را راحت به لحظه هایم راه نمیدهم...
حالا دیگر...
---------------------------------------------------------------------------------
امروز عرفه است، برای مراسم دعا میرم گلزار شهدا...
هیچ وقت عرفه رومثل امسال درک نکردم، هیچ وقت این حس رو نداشتم، حتی تا الان معنی معنی دعای عرفه رو نخونده بودم...
امروز یکی از چیزهایی که قطعا و با تمام وجود از خدا میخوام حضور دوست و هم نشین خوب توی زندگیمه...
راستی التماس دعای مخصوص...
تهران- نزدیک آزادی...
اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی......ما را در سایت اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69