از دو روز قبل که قرار دیدنمون قطعی شد اونقدر ذوق داشتم که فک کنم حافظ رو هم خبر کردم، آخه دل آشوبیم معمولا با حافظ خوندن آروم میشه...
ساعت 4 بود و باید عجله میکردم،فوبیای دیر رسیدن همیشگی...
بچه ها گفتن روسری نارنجیتو بپوش که شاد باشی مثل همیشه. کلی همه پا به پام ذوق داشتن...
ساعت 4 و نیم بود از در خوابگاه زدم بیرون، خیلی فکر کردم که چی براش بگیرم یه عالمه چیز به ذهنم رسید ولی متاسفانه خیلی وقتم کم بود. مناسب تر از گل برای ماندانای من چیزی نبود. رفتم گل فروشی اول مستقیم رفتم سراغ گلدون رزهای قرمز، اولین شاخه رو که برداشتم خنده ام گرفت، هنوز همونقدر دوسش داشتم که اون سالها حتی شاید بیشتر، الان اندازه سالهای دوری بیشتر دوسش داشتم. بزرگ شده بودیم یا بقول اون پیر شدیم، رز سفید با لبه های صورتی شاید ملیحتر بود و شبیه تر بهش. دوتا شاخه رز سفید و صورتی برداشتم، به گلفروش همیشه خندون آران گفتم شاخه اشو کوتاه نکنید، برگهاشم زیاد نزنید، فقط یه پاپیون ساده بزنید بهش. وقتی داشت با چسب میچشبوندشون گفتم نه با یکم کنف بپیچید دورش پاپیونم نمیخواد...
وقتی داشت گل رو میپیچید هنوز باورم نمیشد قراره ببینمش، هنوز فکر میکردم شوخیه...
10 دقیقه گذشته بود، رفتم سمت ایستگاه مترو، لبهام خشک شده بود، دوتا بطری آب نوش جان کردم یکم حالم جا اومد. یکم که گذشت باز همون حال رو داشتم تازه فهمیدم این خشکی لب و آشوب بودن دلم از گرمای هوا نیست...
ایتشگاه فردوسی پیاده شدم، ساعت 5:17 بود، ترجیح دادم تا کریمخان پیاده برم، هم وقت داشتم و هم پیاده روی حالمو بهتر میکرد. شروع کردم به متر کردن خیابونای این شهر شلوغ. اینبار خیلی عجیبتر از هر وقتی. احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم، از آلودگی هوا بود یا شایدم اضطراب دیدنش...
خیابون قرنی به شمت کریمخان، شیب کمی رو به بالا داره. اوایل خیابون چند تا فرش فروشیه که فرشهای دستبافشون واقعا چشم نوازن و هیچ وقت از دیدنشون سیر نمیشم. طی مسیر هم یک عالمه لوازم التحریر و فروشگاه های وابسته هست. یواش یواش به کریم خان که نزدیک میشی یکی دوتا کافه پیدا میشن اون لابلا...
کلا خیابونیه که میتونم از جابجاش یک عالمه حرف بزنم، از نقش ترنج روی قالیچه، از ابریشم فیروزه ای که دخترک فرش باف با هزار امید زمینه فالی رو باهاش پر کرده، از ساختمون بلند شرکت نفت که وقتی دقیقا جلوی در ورودیش سرم رو بلند میکنم که آسمون رو ببینم اگه چادرمو محکم نگیرم از سرم میافته و چشمم میخوره به چندتا پرچم رنگی رنگی که احتمالا اگه بتونم برم اون بالا و ببینمشون آرم شرکت نفت روشون هست، از دفترچه های رنگی رنگی، از یک عالمه کاغذ گلدار و قدیمی طور که جون میده واسه نوشتن از همونا که قبلا ما خودمون درست میکردیم، از خودکارهای لوکس و شیکی که بابا عاشقشونه ولی من هیچ وقت بیشتر از نگاه کردن دوسشون نداشتم، از خودکارهای رنگی که عاشقشونم و هیچ وقت از داشتنشون سیر نمیشم همونا که وقتی دوم دبیرستان بودم اولین سریش رو مادری واسم خرید و باهاش جزوه ادبیات و عربی مینوشتم، از یک عالمه ماشین و ترافیک و عجله مردم این شهر شلوغ، از ایستگاه اتوبوسی که هیچوقت خالی ندیدمش، از کوچه جرجی جرداق( افشین سابق) که سفارت لبنان اونجاست همون کشوری که سومین کشور توی لیست جهانگردیمه، از کافه ای که شیشه اش پر از اطلاعیه اکران فیلم و اجرای تئاتر و رویدادهای مختلف و ... هست، از ...
همه اینا به کنار...
دیروز خیابون سر بالایی قرنی برای من چقدر طولانی شده بود، طولانی تر از همیشه، از فرش فروشی ها که رد شدم با هر قدم قلبم محکمتر میزد، به خنده هاش فکر میکردمريال به چشماش، به حرف زدنش، به دستاش، به ... میتونستم به هر کدومشون ساعتها فکر کنم اما یهو با با گرم شدن چشمم به خودم میومدم با دستمال قبل از اینکه اشکم روی گونه های بلغزه پاکش میکردم، خودمو با جذابیت های همیشگی خیابون قرنی سرگرم میکردم اما فقط چند ثانیه دوام داشت، دوباره فکر در آغوش کشیدنش همه وجودم رو پر میکردم و این چرخه ادامه داشت. بیشتر از نصف خیابون رو طی کرده بودم، دستم تاب نگه داشتن دوتا شاخه گل رو نداشت، تاب نگه داشتن چادرم رو نداشت. درد همیشگی و اینبار از جنس غم نبود، اینبار با همه وجودم شوق وصالش رو حس میکردم، اینبار...
10 دقیقه زودتر از ساعت 6 رسیدم به کافه ای که قرار بود پر بشه از عطرش. چند بار اسمشو توی مخاطبین تایپ کردم حتی یک بار تماس رو هم زدم ولی نتونستم، چشمام نم داشت و صدام میلرزید، نفس نداشتم باهاش حرف بزنم. بهش پیام دادم که کجا منتظرت باشم؟ چند دقیقه که گذشت خودش زنگ زد، کلی دست دست کردم تا جواب دادم، بعد از یه احوال پرسی گرم از طرف اون و منکه نفس نمیتونستم بکشم چه برسه که حرف بزنم، گفت شماره امو سیو نداری؟ گفتم چرا دارم. گفت پس چرا اینقدر سردی؟ و من باز نتونستم حرفی بزنم. گفت برو تو منم تا چند دقیقه دیگه میرسم...
رفتم داخل کافه، احساس میکردم همه آدمهای اونجا صدای قلب منو میشنون. میدونستم قراره یک عالمه باهم حرف بزنیم، دنبال یه میز دنج گشتم. سالندار کافه منو رو آورد، گفتم منتظر میمونم ممنون...
و من منتظر بودم، منتظر یکی از سایه های پشت در که در رو باز کنن و من نفس بکشم هوای کافه ای که عطر وجودش رو داره و من با همه وجود باز گرمای آغوشش رو حس کنم و من باز به چشماش نگاه کنم و من باز دستای سردمو بسپارم به گرمی دستاش و من از همه نبودن هاش بگم و من باز همه حرفاهاش رو با جان و دلم بشنوم و من باز...
چشمم به در کافه بود، چند نفر جلوی دیدم رو گرفتن، فهمیدم در باز شد اما نمیتوسنم ببینم کی از در وارد شد، اما قلبم محکمتر میتپید. خودش بود، همه انرژیمو دادم به پاهام و سرپا ایستادم، فقط به چشماش نگاه میکردم ، دقیقا دو قدم به سمتش رفتم و اون رسیده بود به من. با همه وجودم بغلش کردم، دیگه اشکام دست خودم نبود. گفت بیا میخوام ببینمت، صندلی رو گذاشت کنار صندلی که من نشسته بودم. مثل همیشه خندید گفت چیزی سفارش دادی گفتم نه، باز خندید گفت حالا مگه چیزی پایین میره؟ منو رو اورد جلو و شروع کرد به خوندن، گفت آرامش خوبه؟ خندیدم گفتم نه وصال... گفت وصال کجا بود ؟ چجوری پیداش کردی؟ نگاش کردم، داشت نگام میکرد گفت چقدر عوض نشدی. گفتم تو هم خیلی عوض نشدی... گفت مثل هیشه دستات سرده. گفتم تو هم مثل همیشه گرمی. گفت الان جفتمون دمای بدنمون بالاست میخوای دمنوش سفارش ندیم، همون نوشیدنی خنک بخوریم؟ گفتم باشه، و وصال جاش رو به آرامش داد...
از مهمترین اتفاقای زندگیمون توی این سالها گفتیم، گفتیم و گفتیم...
یهو گفت دیرت نشه؟ منم خوشحال گفتم نه تا 9 وقت دارم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت 8:30 بود. خنده ام گرفت که اسنقدر همه چیز زود گذشته بود و قلبم داشت از جا کنده میشد واسه اینکه باز باید خداحافظی کنیم. گفتم اشکال نداره یکم دیگه ماشین میگیرم میرم. گفت پاشو برسونمت تو راهم حرف میزنیم هنوز کلی باهات حرف دارم. گفتم باشهبشین فعلا...
ساعت نزدیک 9 بود و من خیلی دیرم شده بود، تا من چادرم رو مرتب کنم رفت سمت صندوق، بخاطر حجاب بهمون 10 درصد تخفیف دادن که خیلی جذاب بود، میدونم واسه اون جذابتر...
نمیتونستم ازش دل بکنم، میدونستم خونه اش نزدیک همینجاست و اگه منو تا نزدیک آزادی برسونه خیلی مسیرش طولانی میشه ولی وقتی گفت برسونمت مقاومتی نکردم، نمیتونستم در برابر یک ثانیه بیشتر بودنش مقاومت کنم ...
و چه خوب شد که مسیرش طولانی شد، و چه خوب شد که من یهش زحمت دادم، و چه خوب شد که حرفای اصلیمونو نیم ساعته توی ماشین به هم گفتیم و چقدر خوب که بود و چقدر خوب تر که بود و ...
در خوابگاه بسته بود، در زدم سرپرست خوابگاه در رو باز کرد، براش دست تکون دادم، رفتم داخل، سرپرست خوابگاه گفت چرا دیر اومدی؟ گفتم با یکی از دوستای دوران راهنماییم بودم، ترافیک بود تا اومدیم ببخشید...
ولی دلم میخواست بگم ۱۱ سال نداشتمش، میفهمی؟! بگم اندازه همه اون سالها حرف داشتیم، میفهمی؟! بگم اندازه همه اون سالها جدایی ازش سخت تر شده بود، میفهمی؟! بگم...
اما میدونم هیچ کس جز خودش نمیفهمه...
اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی......ما را در سایت اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87