یادمه داشتم میرفتم آشپزخونه شربت بیدمشک نسترن درست کنم. رو زمین دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود روی بالشت گورخریش، مثل همیشه گوشیش دستش بود. نمیدونم چی شد یهو صدام کرد و گفت تو دلت میخواد زن شهید بشی؟ مکث کردم، به اینکه با یک نظامی ازدواج کنم فکر کرده بودم اما شهد شدنش رو نه...
نشستم رو صندلی و یه عالمه حرف زدیم. همه زوایاش رو بررسی کردیم، از بحث عاطفیش گرفته( قطعا اون مردی که شهید میشه خاصه و عشق و علاقه اش هم همونقدر دلنشین تره و از دست دادنش دردناکتر) تا منطق اینکه همین لقب همسر شهید بودن چقدر مسوولیت داره و باید از پسش بر بیای و ...
(بماند که برام خواب دیده بود همسر شهید میشم...)
بعد رسیدیم به اینکه تاب داریم بچه مون شهید شه؟ باز هی حرف زدیم و بلند بلند باهم فکر کردیم.
یادمه حرف اول و آخرم این بود که " شهید نشی، میمیری" ...
الان دو روز از فاجعه تروریستی اهواز میگذره، تو این دوروز هزار بار حرفای اون روز رو مرور کردم تا شاید داغ دلم آروم شه و تو این همه دغدغه و مشغولیتی که این روزا دارم بتونم ذهنم رو جمع و جور کنم اما انگار نه انگار...
شدم مثل روزایی که همه از استراتژی توکل به خدا حرف میزدن و من باز تو دلم آشوب بود. همون روزایی که میگفتم میدون ولی ولم کنید تو حال خودم باشم. الانم با اینکه میدونم شهید نشی میمیری اما دلم داره آتیش میگیره واسه تک تکشون. فاصله حرف تا باور اندازه چندتا کهکشانه...
دل آشوبی روزای محرم و بی تابی پیاده روی اربعین هم مضاعف شده روی همه اینا داره از درون میسوزوندم...
چند روز پیش که داشتیم حرف میزدیم گفت فاطمه حالا با خیال راحتتری دعا میکنم بچه ام شهید شه. منم یه تلخند زدم و گفتم اره فاطمه انگار خدا داره ذره ذره دل کندن رو یادمون میده...
امون از دل که کنده نمیشه، فقط یاد میگیره با نبودن کنار بیاد، فقط یاد میگیره خاطرات رو کمتر مرور کنه...
امون از دل که کنده نمیشه...
من با این حجم از فشار چجوری باید کنار بیام آخه؟ خدایا دمت گرم هی بیشتر میکنی، بذار حداقل فرصت کنم ظرفم رو بزرگ کنم. دلم میخواد داد بزن صدات کنم بیای پایین، دفتر خاطراتم رو با همه توانم پرت کنم زمین بگم بذار نفس بکشم...
الکی مثلا فاز درد و بلا برداشتم، تو باور نکن خدا جون، میدونی چقدر دوست دارم و چقدر باور دارم همیشه هوامو داشتی، فقط اگه سر تو غر نزنم سر کی بزنم آخه؟ آخه جز تو کی میدونه؟
بازم شیرازه نوشتن در رفت انگار...
اهوازِجان از تمام وجودم تسلیت، مادر طاها با تمام قلبم تسلیت، دختر شهید با همه احساس دخترانه ام تسلیت، همسر شهید میدونم قول داده بود اگه شهید شد تورو هم ببره بد قولیش رو ببخش...
خوزستان جان تسلیت...
شیراز- خانه پدری- تو کج تنهایی خودم...
اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی......ما را در سایت اندر احوالات خرید یهویی از نوع روسری گل گلی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71