خرید بک لینک

جان نوشته

گل‌های شاهپسند...

مثل همیشه مادر نگران بود که دیر نرسم و من به هر بهانه ای شده میخوام بیشتر خونه بمونم...

گل شاهپسند منو میبره به بچگی‌هام، همون روزهایی که وقتی از نونوایی خیابون فلاحی برمیگشتیم خونه مامان توی مسیر گلهای شاهپسند رو جمع میکردیم، وقتی دستمون پر میشد میریختیم تو هوا و یک عالمه ذوق میکردیم. اما حالا متنفرم از گلهای شاهپسند درب ورودی ترمینال...

عاشق قدم زدن و دیدن عکس های و نوشته های دیوارهام اما سعی میکنم اونقدر سریع‌تر کوله چرخدارمو دنبال خودم بکشم که چشمم به عکس حافظیه و باغ ارم و ... که توی مسیر ورودی سالنها نسب شدن نیافته...

مستقیم میرم سمت سالن‌ها تا بلیطمو تحویل بگیرم، مادر ماشین رو پارک میکنه و میاد جایگاه پیشم...

دروازه قرآن اما برام حس دیگه ای داره...

کیلومترها از شیراز دور شدم اما هنوز باورم نمیشه باز دارم برمیگردم وسط اون همه دود...

این بار میرم که زود برگردم، میرم که بیان دنبالم و وسایلمو بیارم خونه و دیگه تموم شه غربت، تموم شه آوارگی، تموم شه آوارگی، تموم شه سه سال پر از تنهایی، تموم شه...

اما فکر ندیدن فاطمه دلم رو آتیش میزنه، فکر خنده های تارا هم، فکر اینکه تا دلم بخواد نمیتونم قم پیش لیلا و مریم باشم هم، فکر...

برای سارا و زهرا بی‌تاب میشم، برای دکار و خانمش هم، واسه بچه‌های دفتر که خواهرانه کنارم بودن هم، واسه...

تهران با همه تلخیهاش تورو به من داد، دلم برای خاطراتمون تنگ میشه، برای کافه کابین، برای بام و ذوق کردنت، برای حرم شهدای گم نام، برای گلهای بنفش گلفروش‌رسانیی آران، برای دامپزشکی، برای جیحون، برای آزادی، برای مهرآباد، برای قطار تهران شیراز، برای...

تهران با تلخیهاش منو خیلی بزرگ کرد، خیلی...

دلم برای آسمان پر دود تهران هم تنگ میشود...

جاده شیراز-تهران...

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

صفحه بندی